اخبار گالیور

che guevara

Well-Known Member
کاربر فعال
جشن تیرگان


در ماه تير هنگامي که روز تير فرا مي رسد ( 10 تير ) ايرانيان جشن تيرگان را برگزار مينمايند . اين جشن مانند تمام جشنها در نزد ايرانيان فلسفه اي تاريخي و ملي دارد که باعث افتخار هر ايراني ميگردد . طبق اسناد تاريخي و شاهنامه فردوسي هنگامي خاک زيادي از ايران در زمان پادشاهي منوچهر توسط تورانيان اشغال شده بود جنگي بين اين دو کشور درگرفته که مدتها به طول انجاميد و در نهايت هر دو طرف تصميم به صلح مينمايند که قرار صلح بر اين ميشود که مرز ايران و توران توسط يک تير مشخص گردد . و از آنجا که در زمان منوچهر شاه کسي جر آرش کمانيگر برتر و شايسته تر از بقيه نبود مسئوليت آن را بر عهده آرش مينهند و او بر فراز کوه دماوند رفته و با تمام نيرو و حس وطن پرستي تيري را رها ميکند که در کنار رود جيحون بر روي درختي مينشيند و آنجا مرز ايران و توران ميگردد . گفته شده است که بعد از پرتاب تير آرش فوت ميشود و به جهت وطن پرستي و حس ايران دوستي اش به تاريخ مي پيوند به طوري که هنوز بعد از گذشت ساليان دراز آرش را مردم يکي از قهرمانان ايران ميدانند .

 

che guevara

Well-Known Member
کاربر فعال
در چنین روزی


روزهاي پيش از 30 تير 1331 كه ايران متشنج بود






20 جولاي 1952 (29 تيرماه 1331) تهران و بسياري از شهرهاي ايران به حالت نيمه تعطيل درآمده بود. اين وضعيت از چهار روز پيش از اين، از لحظه اي كه اعلام شده بود دكتر مصدق به علت پذيرفته نشدن پيشنهادهايش از سوي شاه كناره گيري كرده و استعفاي او از نخست وزيري پذيرفته شده است به چشم مي خورد.
مردم خشمگين و آماده بپاخيزي بودند. دكتر مصدق كه از شانزدهم تير ماه با مجلس سنا درگيري پيدا كرده بود 25 تيرماه از شاه خواسته بود كه علاوه بر تصدي نخست وزيري، وزير جنگ هم باشد كه شاه نپذيرفته بود. همان روز دكتر مصدق استعفانامه خود را براي شاه فرستاد و در آن تاكيد کرد كه چون پيشنهادهاي منطقي و اصولي او كه اجرايشان براي پيروزي مبارزات مردم ايران لازم است، مورد قبول شاه قرار نگرفته است و احساس مي كند كه شاه به وي اعتماد ندارد و با اين وضعيت ادامه خدمت موفقيت آميز به وطن ممكن نيست، لذا كناره گيري خود را تسليم مي كند.
شاه استعفاي دکتر مصدق را همان روز پذيرفت و احمد قوام (قوام السطنه) را مامور تشكيل كابينه كرد و در اعلاميه مربوط، وي را "حضرت اشرف" خواند و تصريح كرد كه نسبت به او اعتماد كامل دارد.
روز بعد، قوام السطنه دست به انتشار اعلاميه سراسر تهديد و بي سابقه خود، "كشتي بان را سياستي دگر آمد" زد و بر خشم مردم افزود و سيل تلگرام به حمايت از دكتر مصدق از سراسر ايران به سوي تهران روان شد. همان روز، 28 تن از نمايندگان مجلس هم اعلام كردند كه بدون حضور دكتر مصدق، با فردي ديگر براي ادامه نهضت ملي همکاري نخواهند كرد و كشور متشنج شد.
روز 28 تير، قوام با يك اشتباه سياسي ديگر كه درخواست انحلال مجلس از شاه بود بر دامنه تشنج افزود. بازار تعطيل شد و در همه جا تظاهرات به راه افتاد و جبهه ملي روز سي ام تير را تعطيل عمومي اعلام كرد.
در پي اين تصميم جبهه ملي، تظاهرات عمومي وسيعي به راه افتاد، از همه جا صداي حمايت از دكتر مصدق بلند بود و درگيري هاي خشونت آميزي روي داد كه به كشته شدن عده اي منجر شد.


ترور ملك عبدالله پادشاه اردن در مسجد اقصي


بيستم جولاي 1951 ملك عبدالله پادشاه وقت اردن (جدّ ملك عبدالله فعلي) به دست يك فلسطيني به نام مصطفي شُكري (خيّاط) در بيت المقدس هنگام ورود به مسجد اقصي با شليك سه گلوله كشته شد.
ملك عبدالله متهم شده بود كه تحت نفوذ انگليسي ها به فلسطيني ها خيانت مي كند و به همراه دولت لبنان قصد مصالحه جداگانه با اسرائيل را دارند. چهار روز پيش از اين واقعه، الصلح نخست وزير لبنان كه براي ديدار ملك عبدالله به اردن رفته بود در اين كشور ترور شده بود.
در آن زمان، نه تنها فلسطيني ها بلكه گروهي از اعراب ملك عبدالله را به دليل تصرف قسمت قديمي بيت المقدس در جريان جنگ يهوديان و فلسطيني ها خائن به ملت عرب مي دانستند و مي گفتند كه ملك عبدالله به جاي تصرف بيت المقدس که متعلق به فلسطيني ها است بايد ارتش خود را در جهت دريا به حركت درمي آورد و پيشروي يهوديان مسلح را سد مي كرد. مفتي اعظم فلسطين نيز همين نظر را نسبت به ملك عبدالله داشت.
ملك عبدالله كه هنگام مرگ 69 ساله بود در جريان جنگ جهاني اول به انگليسي ها در خارج ساختن سرزمين هاي عرب از دست عثماني ها كمك كرده بود كه پس از جنگ او را امير كشور تازه تاسيس اردن و پس از دادن استقلال به اردن، پادشاه اين كشور كرده بودند. در آن زمان هدف انگلستان از ايجاد دو كشور سلطنتي اردن و عراق اين بود كه سوريه بزرگتر تشكيل نشود كه سدي بزرگ بر سر راه منافع و سياستهاي انگلستان در خاورميانه باشد.
پس از ترور ملك عبدالله، پسرش طلال بر جاي او نشست و پس از او نوبت به ملک حسين پسر طلال رسيد كه 17 ساله بود. وي هنگام تيراندازي به پدر بزرگش در كنار او بود. به طلال چون در پاريس با صداي بلند انگلستان را امپرياليست خوانده بود برچسب بيماري رواني زده و برکنار کرده بودند!.





پادشاه مقتول اردن
 

oldlover

New Member
کاربر فعال
يه روز آسيد محمود ادعاي پیامبری هم میكنه.بهش میگن باید ۴۰ روز بری تو غار تا خدا وحی بده تا پیامبر بشی.آسيد محمود هم میره بعد از ۲ روز لت و پاره بر میگرده بهش میگن چی شد؟میگه والا ما رفتیم نشستیم یهو جبریل با قطار اومد رد شد
 

che guevara

Well-Known Member
کاربر فعال
در چنین روزی


سي ام تير، قيام خونين مردم و بازگرداندن دكتر مصدق به قدرت




دکتر مصدق

پس از پنج روز تظاهرات خونين و پرتلفات در تهران و پاره اي از شهرهاي ديگر، سي ام تيرماه 1331 (21 جولای 1952) شاه كه خودرا در خطر ديد بناچار تسليم شد و علاوه بر نخست وزيري، حاضر شد كه وزارت جنگ را هم به دكتر مصدق بسپارد. شاه بعد ازظهر آن روز و در اوج تظاهرات از مصدق خواست که باردیگر رياست دولت را برعهده گيرد.
دكترمحمد مصدق به عنوان اعتراض به مداخلات شاه در امور اجرايي، از رياست دولت كناره گيري كرده بود و شاه احمد قوام (قوام السلطنه) را مامور تشكيل كابينه ساخته بود كه مردم به پشتيباني از مصدق به خيابان ها ريختند و تا بازگرداندن وي به رياست دولت از پاي نشستند. مصدق تاكيد داشت كه نظام حكومتي ايران مشروطه پارلماني است و شاه قانونا حق مداخله در امور اجرايي (دولت) را ندارد، زيرا كه رئيس دولت منتخب مجلس (نمايندگان منتخب ملت) است.
آيت الله كاشاني قوام السلطنه را مردي خائن، ظالم، مستبد و عامل بيگانه خوانده بود و اعلام كرده بود كه نبايد اجازه داده شود بار ديگر در ايران كساني بر سر كار آيند كه عامل بيگانه باشند و خيانت كنند. وي انتصاب قوام السلطنه را يك توطئه امپرياليستي خوانده بود.
مردم در تهران و چند شهر ديگر از جمله كرمان، شيراز، اصفهان، كرمانشاه و ... از بامداد سي ام تير ماه 1331 بمانند چندروز پيش از آن و به حمايت از دكتر مصدق به خيابانها ريخته بودند كه از ساعت 9 بامداد تظاهرات در منطقه بازار تهران و خيابان ناصرخسرو شدت بيشتري به خود گرفت. اندكي بعد گروههاي ديگري از مردم كه در ميدان توپخانه، خيابان اكباتان، ميدان بهارستان و خيابان شاه آباد (حد فاصل ميدان بهارستان تا ميدان مخبرالدوله) گرد آمده بودند بر شدت تظاهرات افزودند. در اين ميان خبر رسيد كه از كرمانشاه كفن پوشان عازم تهران شده اند.
ساعت ده بامداد از مقابل دانشگاه تهران كه آن زمان در حاشيه شهر بود، هزاران تن ديگر دست به راهپيمائي زده، فرياد يا مرگ يا مصدق سر داده و به سوي ميدان فردوسي به حركت در آمده بودند و به همين گونه از ميدان فوزيه و نقاط ديگر شهر كه سربازان و تانكها وارد عمل شدند و مردم را به گلوله بستند. شدت عمل نظاميان درميدان بهارستان و خيابانهاي اطراف آن بيشتر بود. با وجود اين، مردم در نيمروز بر شدت تظاهرات خود افزودند و شاه كه وضعيت خودرا در خطر ديد تسليم شد و علاوه بر نخست وزيري، حاضر شد كه وزارت جنگ را هم به دكتر مصدق بسپارد. در مجلس هنگام اخذ راي اعتماد مجدد به دكتر مصدق، تنها سه نماينده راي موافق ندادند.
دكتر مصدق «سي ام تيرماه» را در تاريخ مبارزات، روزي فراموش نشدني خواند، كه مردم ايران يكدل و يك زبان بر ضد توطئه و تحريكات خارجي بپاخاستند و پيروز شدند. با وجود اين شكست، چرچيل نخست وزير وقت انگلستان از توطئه و شاه از مخالفت دست بر نداشتند، زيرا که شكست شاه در واقعه سي ام تير، شكست بزرگتري براي انگلستان بود كه ملي شدن صنعت نفت ايران و خلع يد از آن دولت، پايه هاي امپراتوري اش را به لرزه درآورده بود. تا اين كه يك سال و 28 روز بعد با كودتاي 28 امرداد (درسال 1332هجري خورشيدي = 1953) به حكومت دكتر مصدق پايان دادند. چرچيل و دولت او با كوشش زياد، دولت تازه آمريكا (برياست ژنرال آيزنهاور) را كه در ژانويه 1953 روي كار آمده بود در اين براندازي با خود همدست كرد. چرچيل براي اين منظور به ديدار آيزنهاور به واشنگتن رفته بود. ترومن رئيس جمهوري قبلي آمريكا كه دولت مصدق را منتخب مردم مي دانست، براي براندازي او تسليم فشار چرچيل نشده بود. نتايج براندازي 28 امرداد در ديدار سران آمريكا، انگلستان و فرانسه دردسامبر همين سال (سال 1953) در «كنفرانس برمودا» مطرح و بررسي همه جانبه شد. سران غرب به همان صورت يک بار ديگر (درسال 1978 و سال انقلاب ايران) در کارائيب ـ در جزيره گوادالوپ و نه چندان دور از برمودا تشکيل نشست دادند و اوضاع ايران را بررسي کردند.
رويدادهاي اواخر تيرماه 1331 ايران همزمان بود با طرد سلطنت در مصر و اوج «جنگ كره» بود. طرد سلطنت در مصر ضربه ديگري بر پيكر استعمار انگلستان بود.
مروري بر تاريخ نشان مي دهد که انگلستان در 21 جولاي 1588 (سي ام تيرماه) با پيروزي در جنگ دريايي بر اسپانيا، به دوران برتري اسپانيا در جهان پايان داده و برجاي آن نشسته بود و بازگشت دكتر مصدق به دست مردم به قدرت در سالروز آن پيروزي ضربه قاطعي بر امپراتوري انگلستان بود كه روزگاري ايران را ميان خود و روسيه قسمت كرده بود و شاه مي برد و شاه مي آورد، هرات را از ايران جدا مي كرد و ....




دكتر مصدق به مزار مقتولان سي ام تير گل مي برد. وي گفته بود كه پس از مرگ ، جنازه اش را در كنار اين قربانيان دفن كنند. روزنامه اطلاعات در شماره 1598 خود، مورخ 28 تيرماه 1358 ، صفحه 4 ، نوشته است كه دولت وقت اجازه نداد كه به وصيت دكتر مصدق ، پس از فوت او در اسفند 1345 عمل شود و بناچار او را در همان تبعيدگاه « غير قانوني » اش روستاي احمد آباد به خاك سپردند كه اينك مقبره او از ابنيه ملي بشمار مي رود





مصدق در ميدان بهارستان (مقابل پارلمان) در ميان مردم




مصدق در دوران تبعيد غيرقانوني (دهه 1340) در احمدآباد





زادروز رويتر ــ مرد زرنگ قرن 19 كه مي خواست با بازي در كلمات قرارداد، ايران را مالک شود!





Paul Julius Baron Von Reuter

«پال جوليوس بارون فن رويتر Paul Julius Baron Von Reuter» موسس خبرگزاري رويتر و مرد زرنگ قرن نوزدهم 21 جولاي 1816 در آلمان به دنيا آمد. پدرش از روحانيون يهودي آلمان بود.
رويتر در جواني، نخست كارمند بانك و سپس در برلن به كار نشر كتاب پرداخت و در سال 1844 در 28 سالگي دين و نام خود را تغيير داد؛ مسيحي شد و به «جوليوس رويتر» موسوم گرديد. نام قبلي او «اسرائيل بير يوسفات» بود.
جوليوس در جريان انقلابات سال 1848 اروپا به پاريس رفت و در آنجا به ترجمه مقالات روزنامه هاي فرانسه و ارسال اين ترجمه ها براي چاپ در روزنامه هاي آلمان پرداخت و از اين راه به درآمد و شهرت رسيد و در عين حال متوجه مشكل ارسال مطلب شد و فكر ايجاد خبرگزاري و كشيدن خط تلگراف به سرش آمد.
جوليوس در اين زمينه به مطالعات بيشتر دست زد و سرانجام بسال 1849 يك سرويس ارسال خبر بازار (اقتصادي) با كبوتر نامه بر و بعدا تلگراف ميان آخن آلمان و بروكسل (بلژيك) ايجاد كرد. پيش از او سه خبرگزاري در جهان فعاليت داشتند: هاواس در فرانسه، كنتيننتال (وولف) در آلمان و پدر بزرگ اسوشييتدپرس فعلي در آمريكا، ولي خبرگزاري جوليوس رويتر تخصصي بود و عمدتا اخبار اقتصادي را تهيه و نه تنها براي جرايد بلكه افراد، بانكها، بازرگانان و شركتها مي فرستاد.
رويتر كه به حد كمال زرنگي،آزمندي و جاه طلبي داشت، انگلستان را كه يك امپراتوري پهناور و مقتدر بود بهترين نقطه براي پيشرفت خود تشخيص داد و در 1851 به اين كشور مهاجرت كرد و در آنجا دفتر رويتر را باز كرد و اخبار سهام را هم بر مطالب ارسالي اش افزود. روزنامه انگليسي «مورنينگ ادورتايزر» نخستين مشترك او بود كه به تدريج ساير جرايد هم مشترك شدند.
سعي رويتر در نزديك شدن به مقامات انگليسي و گرفتن امتياز خطوط تلگرافي در قلمرو اين امپراتوري بود. با همين فكر در لندن «كمپاني تلگراف» را داير كرد و به تابعيت انگلستان درآمد.
او براي نزديك كردن خود به مقامات انگليسي، به تهيه گزارش ويژه براي آنان و حتي ملكه ويكتوريا پرداخت كه كاري بسيار نو بود و قبلا سابقه نداشت و از اين طريق به زودي مورد توجه ملكه و نخست وزيران وقت قرار گرفت و خبرگزاري خود را دربست اختصاص به تبليغ و پيشبرد سياست هاي انگلستان داد تا از اين توجه كاسته نشود.
در اين زمان، وي يك چيز كم داشت و آن يك لقب اشرافي بود، زيرا با اين لقب در كشورهاي تحت نفوذ انگلستان مي توانست آسانتر امتياز اقتصادي به دست آورد.
با اين فكر، از يكي از دوك هاي انگليسي خواست كه به او لقب «بارون» بدهد و با اصرار زياد موفق شد اين لقب را به دست آورد و بر اسم طولاني اش بيافزايد.
اولين قرباني اين لقب دولت ناآگاه ايران بود كه موفق شد از آن امتياز كشيدن خط تلگراف بگيرد؛ كه چون دولت انگلستان خود در نظر داشت كه خط تلگراف هند به اروپا را از خاك ايران بگذراند و خط تلگراف بغداد را به تهران متصل و از تهران به بوشهر برساند و امور اين خطوط و تلگرافخانه ها را در دست داشته باشد، رويتر با گذاردن منّت بر اين دولت كنار رفت تا درعوض بعدا بتواند با كمك انگلستان امتياز بزرگتري از ايران بگيرد. بنابراين، جوليوس به خاطر نفس خبر مديريت «خبرگزاري رويتر» را به دست نداشت؛ از خبرگزاري به صورت پلكان ترقي شخصي استفاده مي كرد.
حركت بعدي جوليوس رويتر گرفتن امتياز كشيدن خط آهن رشت به تهران و از اينجا به خليج فارس بود. نخست با بازي در كلمات و جملات اين قرارداد، استخراج معادن طرفين خط ( بدون اشاره به عرض حريم، يعني تمامي سطح كشور) به استثناي معادن طلا و نقره را هم بر قرار داد اضافه كرد. به اين هم اكتفا نكرد و به مقامات «پرمشغله!» وقت مراجعه كرد و به نام اصلاحيه و ضميمه و ... دوباره با جمله سازي و بازي با كلمات امتياز بهره برداري از جنگلها و آبهاي ايران را هم به دست آورد كه واضح است همه اين كارها با ماهيت حرفه «خبر» و حتي تلگراف مغاير است و....
مورخاني كه تاريخ ايران در عهد قاجارها را تاليف كرده اند؛ عنوان قرار داد دولت وقت ايران (ميرزا حسين خان قزويني رئيس الوزرا ناصر الدين شاه معروف به سپهسالار) با«بارون رويتر» را «قراداد خريد همه ايران» نوشته اند. پيش از تنظيم اين قرار داد (سال 1871) دولت انگلستان به دولت تهران در باره نا امني راههاي ايران اخطار داده بود و تهديد كرده بود كه اگر امنيت راهها تامين نشود، خود براي امن ساختن طرق، نيرو به ايران خواهد فرستاد! و اين اخطار كه مقامات تهران را ترسانده بود راه را براي امضاي چنان قراردادي با رويتر هموار ساخته بود. خبرگزاري رويتر در همان زمان، اين اخطار دولت متبوع را به بهترين صورتي توجيه كرده بود تا باعث اعتراض رقباي اروپايي انگلستان قرار نگيرد.
جوليوس رويتر كه تا سال 1877 مديريت خبرگزاري اش را مستقيما برعهده داشت و در بسياري از كشورها براي آن دفتر تاسيس كرده بود در سال 1899 در گذشت. اين خبرگزاري كه روش كهن خود را تغيير نداده است اينك توسط يك «تراست» اداره مي شود.

*** بايد توجه داشت تا زماني كه كار تهيه و توزيع اخبار سطح جهان در دست (عملا در انحصار) چهار ـ پنج خبرگرازي و شبكه تلويزيوني مشخص باشد، مردم در جريان همه حقايق گيتي به درستي و به گونه اي کامل قرار نخواهند گرفت و در گمراهي و بي اطلاعي باقي خواهند ماند. نزديك به چهار دهه است كه تاسيس يك خبرگزاري بزرگ از سوي كشورهاي غير متعهد يك آرزو بوده است ولي هنوز كار به جايي نرسيده است. در دهه 1960 نگارنده اين سايت طرح جامع و طرز كار خبرگزاري كشورهاي غير متعهد را به زبان انگليسي تهيه و به كنفرانس سران اين ممالك فرستاد و بعدا اين طرح به همان زبان به صورت يك رساله انتشار يافت ولي تاكنون براي حل اين مسئله مهم و ضروري اقدامي جدي صورت نگرفته است، چه معمايي در كار است؟!.



... وقتي كه روزنامه نگار «آزادي عمل» داشته باشد - يک شاهکار عکس خبري




جنگ داخلي خونين اسپانيا به رشد روزنامه نگاري كمك بسيار كرد. اين جنگ كه از 18 جولاي 1936 آغاز شده بود، ششصد هزار قرباني گرفت و سرانجام با شكست نيروهاي جمهوري خواه و چپ پايان يافت و باعث روي كار آمدن ژنرال فرانكو و ديكتاتوري گرديد. در اين جنگ، طرفين درگير كوچكترين محدوديتي براي روزنامه نگاران به وجود نياوردند و به همين دليل جهانيان در جريان جزئيات مبارزه بودند و هواداران دو طرف جنگ كه نمايندگان دو طرز فكر و ايدوئولوژي مختلف بودند با خواندن گزارشهاي «بدون سانسور» و کامل اين جنگ و مشاهده عکسهاي آن در نشريات، از گوشه و كنار جهان براي كمك رسانيدن به طرف دلخواه خود به اسپانيا مي شتافتند. عكسهايي كه از صحنه ها و مصائب اين جنگ برداشته شده است از شاهكارهاي «عكاسي خبري» بشمار مي آيد. يكي از اين عكسها که در بالا مشاهده مي شود توسط يک روزنامه نگار از يك نظامي، بلافاصله پس از اصابت گلوله و در حال افتادن بر زمين و رها شدن تفنگش گرفته شده است. درعين حال از اين عكس چنين بر مي آيد كه روزنامه نگار گيرنده عكس تا عمق صحنه جنگ پيش رفته بود.
فتوژورناليسم (عكس خبري) در جريان جنگ كريمه، و جنگهاي داخلي آمريكا (1861 ـ 1865) پا به عرصه وجود گذارد و از آن پس نيز عمدتا صحنه هاي جنگ باعث تكامل آن شده است و براي عكسبرداري از چنين صحنه هايي، نياز به دلاوري و جرأت بسيار است. عكس زير كه از گروه نخست در تاريخ عكسهاي خبري است؛ اوايل ژوئيه سال 1863 از اجساد نبرد خونين گتيسبورگgettysburg پنسيلوانيا (درجريان جنگ داخلي ايالات متحده آمريكا) گرفته شده است. اين نبرد (برادركشي) 47 هزار تن تلفات از جمله هشت هزار كشته داشت و به همين سبب در اين جنگها، يك نقطه بازگشت (ترنينيگ پوينت) بشمار آورده شده است.






زادروز اسكندر مقدوني؛ مردي حسابگر و دقيق


اسكندر مقدوني بيستم جولاي در سال 356 پيش از ميلاد در مقدونيه يونان (منطقه يوناني مقدونيه) به دنيا آمد و 33 سال عمر كرد. وي در سال 323 پيش از ميلاد پس از تصرف امپراتوري پارسيان كه دچار مديراني ضعيف و درحال دشمني با هم شده بود، در شهر بابل درگذشت. به نوشته مورخان غرب، اسكندر در هيچ جنگي شكست نخورد زيرا كه با محاسبات دقيق و در زمان و مكان درست، وارد جنگ مي شد.


قراردادKuchuk Kainarji و گسترش سلطه روسیه بر دریای سیاه


در پي يك رشته جنگهاي شش ساله (از 1768 تا 1774) 21 جولای 1774 قرارداد «كوچوك كاي نارجه Kuchuk Kainarji» ميان روسيه و عثماني امضاء شد و روسيه مستقيما به درياي سياه راه يافت. عثماني در جنگهاي شش ساله شكست خورده بود.
طبق اين قرارداد، بندرخرسونKherson، بندر كرچ Kerch (به معناي ليمو) و اني كاله Enikale در كريمهT همچنين مناطق ميان رودهاي دنيپرDnieper و بوگ Bugجنوبي (فعلا در اوكراين) و مناطقي در قفقاز به روسيه داده شد. ضمنا قرار شد كه «خان نشين كريمه» از عثماني جدا و مستقل شود (كه در سال 1783 به روسيه پيوست). به علاوه، به روسيه اختيار حمايت از مسيحيان ارتودوكس ساكن قلمرو عثماني داده شد و قرار شد كه كشتي هاي مسيحيان با پرچم روسيه در آبهاي درياي سياه رفت و آمد كنند و روسيه در استانبول كليساي ارتودوكس بسازد. به اين ترتيب امپراتوي روسيه بر مناطق غربي و شمالي درياي سياه (اينك عمدتا وابسته به اوكراين) استيلاء يافت.



... و به اين سان جنگ داخلي مرگبار و ويرانگر آمريكا آغاز شد





Jefferson Davis

بيستم جولاي سال 1861 كنگره كنفدراسيون آمريكا نخستين جلسه خود را در شهر ريچموند با شركت نمايندگان شش ايالت جدايي طلب (كاروليناي جنوبي، ميسي سي پي، فلوريدا، آلباما، جورجيا و لوئيزيانا) تشكيل داد. اين كنفدراسيون که در آغاز کار پايتخت موقت آن شهر بيرمنگام ايالت آلاباما بود در پنجم فوريه آن سال (پنج ماه پيش از آن) برپايه تفسير قانون اساسي آمريكا توسط ايالتهاي برده دار، ايجاد شده بود و جفرسون ديويسJefferson Davis را براي مدت شش به رياست جمهوري انتخاب كرده بود. بعدا پايتخت کنفدراسيون به شهر ريچموند (ريچماند) ويرجينيا منتقل شد. اين ايالات، اختيارات حكومتي را حق خود مي دانستند و معتقد به وجود يك دولت مركزي كوچك با اختيارات محدود بودند كه كار آن تنها حفظ وحدت كشور، ايجاد هماهنگي ميان ايالتها، برقراري و حفظ مناسبات ديپلماتيك با خارج و بسيج نيرو براي جلوگيري از تعرض خارجي باشد. اين كنفدراسيون پس از قطعي شدن انتخاب آبراهام لينكلن (لينکن) Abraham Lincoln تشكيل شده بود زيرا كه وي ضمن نطق هاي انتخاباتي اش وعده داده بود كه بردگي را در آمريكا لغو و به سياهپوستان آزادي و تابعيت آمريكايي بدهد و ايالات برده دار، اين كار را يك مداخله دولت مركزي در امور خود و مغاير قانون اساسي مي دانستند.




Abraham Lincoln

پس از ايجاد كنفدراسيون، لينكلن در چهارم مارس 1861 عمل شش ايالت (تشکيل کنفدراسيون) را غير قانوني خواند كه باعث خشم ايالت تكزاش شد و بي درنگ به كنفدراسيون پيوست. لينكلن در يك اعلاميه ديگر، ايالات هفتگانه (شش ايالت قبلي به اضافه تكزاس) را از مداخله در امور گمركات، ادارات فدرال و ساختمان هاي متعلق به دولت مركزي واقع در ايالات ممنوع كرد كه ايالت كاروليناي جنوبي دست به لجبازي زد و با يك دهن كجي نسبت به لينكلن، به ميليشياي ايالت دستور حمله به پادگان نيروهاي دولت مركزي (فدرال) در شهر چارلستون به نام پادگان «سامترSumter» را صادر كرد و اين پادگان پس از مختصر مقاومت تسليم شد. لينكلن از اين عمل برآشفته شد و از ايالتهاي وفادار به دولت مركزي (فدراسيون) و عمدتا شمالي ها خواست كه دست به بسيج نيرو بزنند تا پادگان سامتر پس گرفته شود. اين اقدام لينكلن، ايالت ويرجينيا كه ضلع جنوبي و غربي شهر واشنگتن را تشكيل مي دهد، و ايالتهاي آركانزا، كاروليناي شمالي و تنسي را به خشم آورد و به كنفدراسيون پيوستند و از همين زمان پايتخت كنفدراسيون به شهر ريچموند ويرجينيا منتقل و رابرت لي، ژنرال ويرجينيايي فرماندهي نيروهاي نظامي كنفدراسيون را برعهده گرفت. ايالتهاي ميسوري و كنتوكي هم وعده كمك به كنفدراسيون دادند و اكثريت مردم آريزونا، و نيومكزيكو كه هنوز ايالت كامل نشده بودند اعلام پشتيباني كردند و پنج طايفه سرخپوست ساكن در اوكلاهما هم به كنفدراسيون پيوستند و از 21 جولاي 1861 (يك روز پس از تشكيل كنگره كنفدراسيون در ريچموند) جنگ كنفدراسيون با فدراسيون آمريكا (جنوبي ها با شمالي ها) شروع شد، چهارسال طول کشید و در آن 618 هزار نظامی (360 هزار شمالی و 258 جنوبی) کشته شدند (بیش از هر جنگی دیگر که آمریکا در آن شرکت کرده است).
نخستين نبرد در مناساس ( واقع در جنوب شهر واشنگتن) روي داد زيرا كه دولت مركزي در ايالت مريلند حكومت نظامي برقرار كرده بود تا اين ايالت به كنفدراسيون نپيوندد. در نخستين نبرد، نيروهاي كنفدراسيون پيروز شدند. درجريان جنگ داخلي آمريکا دولتهاي اروپايي كوشيدند كه در آن مداخله نكنند و طولاني شدن جنگ به همين جهت بود كه هيچ دولت خارجي حاضر به ميانجي گري ميان طرفين متخاصم نبود.
 

che guevara

Well-Known Member
کاربر فعال
امرداد (بی‌مرگی و جاودانگی)



امرداد نام پنجمین ماه سال و روز هفتم هر ماه در گاه شماری اعتدالی خورشیدی است.
در اوستا «امرتات»، در پهلوی «امرداد» و در فارسی «امرداد» گفته شده كه كلمه ای است مركب از سه جزء:
اول «ا» ادات نفی به معنی نه، دوم «مرتا» به معنی مردنی، نیست و نابود شدنی و سوم تات كه پسوند و دال بر مونث است. بنابر این امرداد یعنی بی مرگی و آسیب ندیدنی یا جاودانی. پس واژه «مرداد» به غلط استعمال می شود؛ و گویش اشتباه «مرداد» به معنی مرگ و نابودی به دو دلیل ناپسند است. نخست آنكه امرداد از نام‌ها و جلوه‌های خداوند و اشتباه در گفتن آنها بسیار ناپسندیده است. دو دیگر آنكه مرگ و نابودی نام زیبایی نیست و با فرهنگ پیشبرنده ایرانی هم‌خوانی ندارد.
در ادبیات مزدیسنا امرداد یكی از امشاسپندان است كه نگهبانی نباتات با اوست. در مزدیسنا شخص باید به صفات مشخصه پنج امشاسپند دیگر كه عبارتند از :
نیك اندیشی، صلح و سازش، راستی و درستی، فروتنی و محبت به همنوع، تامین اسایش و امنیت بشر مجهز باشد تا به كمال مطلوب همه كه از خصایص امرداد است نایل گردد.
در فرهنگ ایرانیان گیاه و سبزی، نماد بی‌مرگی بوده است. زیرا گیاهان عمری بسیار دراز دارند و هرسال دوباره تازه و شاداب جوانه می‌زنند. از سوی دیگر گیاه با تامین هوای پاك و خوراك به دیگر زندگان، زندگی می‌بخشد. در این هنگام از سال گیاهان در بهترین وضعیت رشد سبزینه‌ای خود هستند.
 

che guevara

Well-Known Member
کاربر فعال
در چنین روزی


روز شادي ايرانيان و برکناري ژنرالهايي که دستور تير اندازي به مردم را داده بودند






علوي مقدم ـــــــــ كوپال ــــــــــــــ گرزن

31 تير ماه 1331 (22 جولای 1952) روز شادي ايرانيان به خاطر پيروزي سياسي در «سي ام تير» و بازگرداندن دكتر مصدق به حكومت بر خود بود و در سراسر كشور جشن و مراسم شادمانه برگزار بود.
در همين روز دكتر مصدق دستور داد كه به اتهام تيراندازي به مردم در سي ام تير ماه، سرلشكر محمد صادق كوپال رئيس شهرباني، سرلشكر عباس گرزن رئيس ستاد ارتش و سرلشكر مهديقلي علوي مقدم فرماندار نظامي تهران از كار بركنار، بازنشسته و جهت محاکمه و مجازات تسليم دستگاه قضايي شوند. تعقيب قضائي اينان و ساير متهمان به تيراندازي به مردم كه چيزي جز دمكراسي، حقوق اساسي خود و حكومت قانون نمي خواستند از روز بعد آغاز شد. براندازي 28 مرداد نه تنها مانع از مجازات اين متهمان شد بلکه بازنشستگي آنان لغو و به مقامات مهم تازه منصوب شدند. سرلشکر گرزن فرمانده واحدهاي نظامي مستقر در جنوب کشور و علوي مقدم نخست رئيس شهرباني و سپس وزير کشور و سپهبد شد. سرلشکر کوپال از همقطاران رضا شاه براي نخستين بار در 1308 رئيس شهرباني شده بود.
دكتر مصدق در همين روز وصيت كرد كه پس از مرگ، او را دركنار كشته شدگان سي ام تير و در همان گورستان دفن كنند. در اسفندماه 1345 كه مصدق درگذشت، شاه مانع از انجام اين وصيت شد زيرا مي ترسيد كه مردم تظاهرات عليه او را از همين گورستان آغاز كنند. شاه حتي اجازه چاپ آگهي اعلام مجلس ختم و برگذاري چنين مجلسي را به صورت عمومي براي مصدق نداد و او را در تبعيدگاهش در احمدآباد ساوجبلاغ (نزديك كرج) دفن كردن كه در نخستين نيمه اسفند پس از انقلاب (اسفند 1357) صدها هزار ايراني به آنجا رفتند و عليه خودكامگي و خودخواهي شاه سخنراني كردند و شعار دادند. آرامگاه مصدق اينك از ابنيه ملي است؛ مليّون و دوستداران او در هر مناسبت به آنجا مي روند.
پيروزي ايرانيان در سي ام تيرماه 1331 نه تنها صفحه اي از تاريخ عمومي و فصلي از تاريخ ايران را تشکيل مي دهد، بلکه بخش مهمي از تاريخ دمکراسي را هم به خود اختصاص داده است. شکست توطئه استعماري و ضد دمکراتيک انتصاب احمد قوام به نخست وزيري ثابت کرد که در آن زمان دست کم گروه بزرگي از مردم ايران به اهميت دمکراسي و ارزش آراي خود واقف شده بودند و آماده بودند از انتخاب سياسي خود تا پاي جان دفاع کنند. پس از براندازي 28 امرداد تلاش بسيار بعمل آمد که تفکر دمکراتيک از ميان ايرانيان رخت بر بندد و نسبت به دمکراسي بي علاقه و منفعل شوند و مخالفت با صدور پروانه تاسيس حزب و انتشار روزنامه جز به افرادي مشخص در همين راستا صورت گرفته است.





چرچيل

از شکست توطئه تيرماه 1331 بيش از هرکس، وينستون چرچيل نخست وزير وقت انگلستان که چشم اميد به دولت قوام بسته بود ناراحت شد و از روز بعد به طرح نقشه تازه پرداخت و تا براندازي حکومت دکتر مصدق آرام نگرفت.



تانكهاي فرانسه احساسات ناسيوناليستي آلماني ها را برانگيخت و ...


آلماني ها كه ادامه استقرار تانكها و سربازان فرانسوي در فرانكفورت و ساير شهرهاي منطقه «روهر» احساسات ملي آنان شديدا بر انگيخته بود از 22 جولاي 1920 بار ديگر براي نشان دادن خشم خود ، در اين مناطق دست به اعتراض و نا آرامي زدند.
تانكها و سربازان فرانسوي ششم و هفتم آوريل 1920 وارد منطقه « روهر » شده بودند .
ورود اين نيرو به منطقه روهر در قراردادهاي ورساي كه به جنگ جهاني اول پايان داد پيش بيني نشده بود در همان روزها ( نيمه اول آوريل ) با اعتراض شديد مردم آلمان رو به رو شده بود و دست به نا آرامي و تظاهرات خياباني و سنگ پراني به سوي سربازان فرانسوي زده بودند كه از مراكش به آن منطقه منتقل شده بودند.
بهانه دولت فرانسه اين بود كه دولت آلمان به اين منطقه كه قرار بود غيرنظامي باشد نيرو فرستاده است و دولت آلمان كه طبق قراردادهاي ورساي مي توانست 40 هزار سرباز سبك اسلحه داشته باشد پاسخ داده بود كه اين سربازان را براي جلوگيري از تصرف كارخانه ها به دست كارگران كمونيست موقتا به منطقه روهر فرستاده است. دولت فرانسه قول باز گرداندن نيروها را داده بود ولي تعلل كرده بود كه آلماني دوباره دست به نا آرامي زدند.
آلماني ها اين بهانه فرانسه را هم كه وجود اين نيروها باعث پرداخت بموقع غرامت جنگ از سوي آلمان خواهد شد قبول نداشتند و اين عمل فرانسه را با هدف تحقير خود مي پنداشتند.
دردهه بعد ، احساسات ملي برانگيخته شده آلماني ها آنان را جذب هيتلركرد و هيتلر پس از رسيدن به قدرت به منطقه روهر سرباز فرستاد ولي اين بار فرانسه جرات نشان دادن واكنش به خود نداد.





يك تانك (مدل همان زمان) و يك سرباز فرانسوي در يك خيابان فرانكفورت در1920
 

che guevara

Well-Known Member
کاربر فعال
عبدالرحمن‌ جامي‌



زاد و زندگي‌

عبدالرحمن‌ جامي‌ (817/1414-898/1492) شاعر مشهور و دانشمند بزرگ‌ از پيروان‌ ابن‌عربي‌ بود. كتاب‌ وي‌ لوايح‌ بياني‌ از مذهب‌ وحدت‌ وجود است‌. وي‌ در مقدمه‌ بيان‌ مي‌كند كه‌ اين‌ مذهب‌ نتيجه‌ي‌ مواجيد صوفيانه‌ي‌ چندين‌ عارف‌ بزرگ‌ است‌، ولي‌ نقش‌ او صرفاً نقش‌ يك‌ شارح‌ و مفسر است‌، زيرا هيچ‌گونه‌ مواجيد صوفيانه‌ نيافته‌ و تجربه‌ نكرده‌ است‌. وي‌ تنها آنچه‌ را كه‌ ديگران‌ تجربه‌ كرده‌اند مستقيماً به‌ عبارت‌ درآورده‌ است‌.


آراي‌ جامي‌

بيان‌ او از اين‌ نظريه‌ با تعريف‌ منطقي‌ واژه‌ «وجود» دنبال‌ مي‌شود. وجود (يا هستي‌) گاهي‌ به‌ عنوان‌ يك‌ مفهوم‌ كلي‌ به‌ كار مي‌رود كه‌ در منطق‌ آن‌ را «معقول‌ ثاني‌» مي‌نامند و هيچ‌گونه‌ تقرر عَينيِ مُماثِل‌ با آن‌ (مفهوم‌) ندارد و تنها خود را در ذهن‌ به‌ ماهيت‌ يك‌ شي‌ء پيوند مي‌كند. با درنظر گرفتن‌ وجود در اين‌ معني‌، منتقدان‌ چندي‌ درباره‌ي‌ بيان‌ ابن‌عربي‌ كه‌ مي‌گويد خدا وجود مطلق‌ است‌ اشكال‌ وارد كرده‌اند. به‌ نظر آنان‌، وجود مجردي‌ را كه‌ هيچ‌گونه‌ واقعيت‌ (يا تقرّر) عيني‌ ندارد نمي‌توان‌ گفت‌ كه‌ منشأ واقعيت‌ خارجي‌ باشد. بنابراين‌، جامي‌ مي‌كوشد با گفتن‌ اين‌ نكته‌ كه‌ وجود يا هستي‌ معناي‌ ديگري‌ دارد، از ابن‌عربي‌ دفاع‌ كند. زماني‌ كه‌ وحدت‌ وجوديان‌ واژه‌ي‌ «وجود» را به‌كار مي‌برند به‌ واقعيت‌ (يا حقيقتي‌) اشاره‌ مي‌كنند كه‌ ذاتاً وجود دارد، و هستي‌ موجودات‌ ديگر مبتني‌ بر وجود اوست‌. در حقيقت‌ هيچ‌ چيزي‌ جز او وجود ندارد، و همه‌ي‌ موجودات‌ عيني‌ حالات‌ او هستند. ولي‌ به‌ نظر جامي‌ درستي‌ اين‌ بيان‌ به‌ اندازه‌يي‌ كه‌ از طريق‌ وجدان‌ و اشراق‌ نوسان‌ مي‌يابد، از طريق‌ عقل‌ نمي‌يابد. وجود مطلق‌ خدا خوانده‌ مي‌شود كه‌ منشأ موجودات‌ و در همان‌ حال‌ برتر از هرگونه‌ كثرت‌ است‌. او از همه‌ي‌ تجليات‌ و مظاهر برتر است‌ و ناشناختني‌.

ذات‌ صرف‌ و بسيط‌ هيچ‌گونه‌ تعينات‌ ندارد و برتر از تقسيمات‌ اسماء، صفات‌ و نسبتهاست‌. تنها زماني‌ كه‌ اين‌ ذات‌ به‌ مرحله‌ي‌ تجلي‌ مي‌آيد صفاتي‌ مانند علم‌، نور، و وجود ظهور مي‌يابند. ذات‌ برتر از همه‌ي‌ تعينات‌ است‌ ولي‌ تنها زماني‌ كه‌ خدا از طريق‌ عقل‌ محدود انساني‌ لحاظ‌ شود، گويند او داراي‌ صفات‌ است‌.
جامي‌ به‌ پيروي‌ از ابن‌عربي‌ نظريه‌ي‌ صفات‌ اشاعره‌ را كه‌ بنابر آن‌ صفات‌ در ذات‌ خدا موجودند و با آن‌ مساوق‌اند و در عين‌ حال‌ نه‌ با او مماثلند و نه‌ مخالف‌، رد مي‌كند. در لايحه‌ي‌ پانزدهم‌ بيان‌ مي‌دارد كه‌ صفات‌ در ذهن‌ غير از ذات‌ است‌، ولي‌ در عين‌ و عالم‌ خارج‌ با او مماثل‌ است‌ (صفات‌ عين‌ ذات‌ هستند). خدا به‌ صفت‌ علم‌ عالم‌ است‌، به‌ صفت‌ قدرت‌ قادر است‌، به‌ صفت‌ اراده‌ فعال‌ است‌، و بر اين‌ قياس‌. شكي‌ نيست‌ كه‌ چون‌ صفات‌ با توجه‌ به‌ محتواي‌ آنها با همديگر اختلاف‌ دارند، همين‌طور با ذات‌ نيز اختلاف‌ دارند. ولي‌ در عالم‌ واقع‌ همه‌ با ذات‌ مماثل‌اند بدين‌ معني‌ كه‌ در ذات‌ او هيچ‌گونه‌ كثرت‌ هستي‌ وجود ندارد.

حقيقت‌ غايي‌ يعني‌ خدا مأخذ همه‌ چيز است‌. او چنان‌ واحدي‌ است‌ كه‌ كثرت‌ او را متأثر نمي‌تواند بكند. ولي‌ چون‌ او خود را در صور و شئون‌ كثرت‌ متجلي‌ مي‌سازد، به‌ نظر كثير مي‌رسد. با اين‌ همه‌، اين‌ تقسيمات‌ واحد و كثير تنها ذهني‌ است‌. خدا و عالم‌ دو جنبه‌ از يك‌ حقيقت‌اند. «عالم‌ ظهور خارجي‌ خداست‌ و خدا (حقيقت‌) باطني‌ عالم‌ است‌. پيش‌ از تجلي‌ عالم‌ خدا بود، و خدا پس‌ از تجلي‌ با عالم‌ مماثل‌ است‌.»

در واقع‌، حقيقت‌ يكي‌ است‌، و جنبه‌هاي‌ دو گانه‌ي‌ خدا و عالم‌ تنها راههاي‌ نگرش‌ ما در آن‌ است‌.»

طبيعت‌ اشياء در عالم‌ در ارتباط‌ با مطلق‌ مانند حالاتي‌ است‌ كه‌ جامي‌ به‌ تبعيت‌ از ابن‌عربي‌ شئون‌ مي‌خواند، كه‌ به‌ خودي‌ خود وجود و عينيت‌ ندارد و تنها نُعوتِ وجودِ واحدند. اين‌ شئون‌ در مطلق‌ منطوي‌اند، همچنان‌ كه‌ كيفيات‌ در جوهري‌ حلول‌ مي‌كنند يا مانند لاحقي‌ است‌ از سابقي‌ - مانند نيم‌، يك‌ سوم‌، يك‌ چهارم‌ و اعداد كسري‌ ديگر كه‌ به‌ عدد صحيح‌ مربوطند؛ اين‌ اعداد كسري‌ بالقوه‌ در عدد صحيح‌ داخل‌اند و تنها زماني‌ كه‌ تكرار مي‌شوند صريح‌ و جَلّي‌ مي‌شوند. روشن‌ است‌ كه‌ مفهوم‌ خلقت‌ چنان‌ كه‌ عامه‌ آن‌ را درمي‌يابند نامربوط‌ و خطاست‌. خلقت‌ به‌ معني‌ كلامي‌ آن‌ فعليت‌پذيري‌ قواي‌ مكنونه‌ي‌ خالق‌ نيست‌، بلكه‌ عبارت‌ از تولد افرادي‌ و اشيائي‌ است‌ كه‌، هر چند هستي‌ خود را از اين‌ مأخذ مي‌يابند، با اين‌ همه‌ تا حدودي‌ از عدم‌ تَعيُّن‌ و اختيار برخوردارند. به‌ نظر جامي‌ خالق‌ و مخلوقات‌ دو جنبه‌ از يك‌ حقيقت‌ است‌.

اين‌ تعيُّن‌ ذهني‌، از لحاظ‌ جامي‌، دو مرتبه‌ دارد. در مرتبه‌ي‌ نخستين‌ كه‌ مرتبه‌ي‌ علمي‌ خوانده‌ مي‌شود، اين‌ موجودات‌ در علم‌ الهي‌، به‌ صورت‌ اعيان‌ ثابته‌ ظاهر مي‌شوند. در مرتبه‌ي‌ دوم‌ كه‌ آن‌ را مرتبه‌ي‌ عين‌ يا مرتبه‌ي‌ جهان‌ مادي‌ مي‌خوانند، (موجودات‌) صفات‌ و خواص‌ وجود عيني‌ (خارجي‌) را كسب‌ مي‌كنند. «حاصل‌ آنكه‌، در جهان‌ خارجي‌ جز يك‌ حقيقت‌ وجود ندارد كه‌ به‌ حساب‌ ملبس‌شدن‌ به‌ شئون‌ و صفات‌ مختلف‌ كثير و متعدد به‌ نظر مي‌آيند.»

حق‌، به‌ عنوان‌ ذات‌ در فراسوي‌ همه‌ي‌ معرفت‌ (بشري‌) است‌، نه‌ وحي‌ و نه‌ عقل‌ مي‌تواند كسي‌ را در فهم‌ آن‌ ياري‌ بكند. هيچ‌ ولّيِ عارف‌ نمي‌تواند ادعا بكند كه‌ قادر است‌ او را بدين‌ صفت‌ تجربه‌ كند. «برترين‌ تعين‌ او فقدان‌ همه‌ي‌ تعينات‌ است‌ و پايان‌ همه‌ي‌ معرفت‌ درباره‌ي‌ او حيراني‌ است‌.» نخستين‌ مرتبه‌ي‌ هبوط‌ احديت‌ است‌ كه‌ يك‌ وحدت‌ ساده‌ و عاري‌ از همه‌ي‌ شئون‌ و روابط‌ است‌. وقتي‌ (وجود) با اين‌ شئون‌ محدود و مشروط‌ گشت‌ آن‌ را واحديت‌ خوانند كه‌ در آنجا حق‌ به‌ وسيله‌ي‌ تجلي‌ جز آن‌ تعين‌ مي‌يابد. در اين‌ مرتبه‌ است‌ كه‌ او صفات‌ خالق‌ و حافظ‌ به‌ خود مي‌گيرد و با حيات‌، علم‌ و اراده‌ مشخص‌ مي‌گردد. نيز درست‌ در همين‌ مرتبه‌ است‌ كه‌ موجودات‌ نخستين‌ بار به‌ عنوان‌ اعيان‌ علم‌ الهي‌، در ذهن‌ او ظاهر مي‌شوند، ولي‌ مايه‌ي‌ كثرت‌ در واحد نمي‌شوند. در يك‌ مرتبه‌ي‌ بعدي‌ اين‌ اعيان‌ علم‌ الهي‌ جامه‌ي‌ هستي‌ مي‌پوشند و تكثر مي‌يابند. همه‌ي‌ آنها در مراتب‌ مختلف‌ برخي‌ از اسماء و صفات‌ را متجلي‌ مي‌سازند. انسانهاي‌ كامل‌ مانند انبيا به‌ تنهايي‌ همه‌ي‌ اين‌ اسماء و صفات‌ را منعكس‌ مي‌سازند. ولي‌ علي‌رغم‌ همه‌ي‌ اين‌ تجليات‌ و انشاقهاي‌ واحد در كثرت‌، وحدت‌ همچنان‌ دست‌ نخورده‌ باقي‌ مي‌ماند. اين‌ امر در ذات‌ يا صفات‌ هيچ‌ تغييري‌ پديد نمي‌آورد. «هر چند نور آفتاب‌ در يك‌ زمان‌، روشن‌ و تيره‌ هر دو را روشن‌ مي‌گرداند با اين‌ همه‌ تغييري‌ در صفاي‌ نور آن‌ پديد نمي‌آيد.

اگر يك‌ ذات‌ در همه‌ي‌ موجودات‌ مندمج‌ شده‌ است‌، حضور او در آنها به‌ اين‌ معني‌ نيست‌ كه‌ همه‌ي‌ اشياء از اين‌ نظر برابرند. زيرا بر پايه‌ي‌ نيروي‌ پذيرندگي‌ هر يك‌ از اين‌ اشياء، اختلافاتي‌ در مراتب‌ وجود دارد. شكي‌ نيست‌ كه‌ خدا و عالم‌ دو جنبه‌ از حق‌ است‌. با اين‌ همه‌ خدا خداست‌ و عالَم‌ عالَم‌. «هر مرتبه‌يي‌ از وجود بنا بر منزلت‌ آن‌ متعين‌ شده‌ است‌. اگر اين‌ اختلاف‌ را ناديده‌ بينگاري‌ كافر شوي‌.»

جامي‌ در اخلاق‌، سنت‌ مرسوم‌ وحدت‌ وجودي‌ را دنبال‌ مي‌كند و از مذهب‌ جبر مطلق‌ دفاع‌ مي‌كند. چون‌ خدا ذات‌ يا جوهر همه‌ي‌ اشياء و جنبه‌ي‌ باطني‌ عالم‌ است‌، همه‌ي‌ افعالي‌ كه‌ معمولاً به‌ انسان‌ نسبت‌ داده‌ مي‌شود، در حقيقت‌ بهتر است‌ كه‌ به‌ حق‌ نسبت‌ داده‌ شود. ولي‌ اگر انسان‌ اين‌ چنين‌ مجبور است‌، مسئله‌ي‌ شر چه‌ مي‌شود؟ جامي‌ در اينجا بار ديگر از ابن‌عربي‌ پيروي‌ مي‌كند. او مي‌گويد اين‌ درست‌ است‌ كه‌ همه‌ي‌ افعال‌ آدميان‌ از آن‌ خداست‌، با اين‌ همه‌ براي‌ ما سزوار نيست‌ شر (و گناه‌) را به‌ خدا نسبت‌ دهيم‌. زيرا وجود از آن‌ حيث‌ كه‌ وجود است‌ خير مطلق‌ است‌. بنابراين‌ به‌ نظر او شر محتواي‌ مُحقَّقي‌ ندارد و امري‌ عدمي‌ است‌، و تنها برخي‌ چيزها را كه‌ بايد مي‌داشت‌ فاقد است‌. براي‌ مثال‌، سرما را درنظر بگيريد. چيزي‌ به‌ عنوان‌ شر در آن‌ وجود ندارد ولي‌ در ارتباط‌ با ميوه‌ها كه‌ از رسيدن‌ آنها جلوگيري‌ مي‌كند شر به‌ حساب‌ مي‌آيد.

هدف‌ نهايي‌ انسان‌ تنها نبايد فنا يعني‌ به‌ يكسو نهادن‌ آگاهي‌ باشد، بلكه‌ فنا فنا بايد باشد، يعني‌ به‌ يكسو نهادن‌ شعور به‌ اينكه‌ به‌ حال‌ فناء رسيده‌ است‌. در همين‌ مرتبه‌، فرد نه‌ تنها شعور ذات‌ (خود آگاهي‌) خويش‌ را از دست‌ مي‌دهد، بلكه‌ آگاهي‌ از «ناخودآگاهي‌ خود» را نيز از دست‌ مي‌دهد. پس‌ از اين‌، به‌ نظر جامي‌، ايمان‌، دين‌، عقيده‌ يا كشف‌ (معرفت‌ و مواجيد صوفيانه‌) همه‌ بي‌معني‌ مي‌شوند.

 

che guevara

Well-Known Member
کاربر فعال
درباره چیزهایی که می‌توان درباره آنها شک کرد



رنه دکارت فرانسوی(1650ـ 1596)، اغلب به عنوان پدر فلسفه مدرن شناخته شده است. او به عنوان یک دانشمند، ریاضیدان و فیلسوف مسائل برخاسته از اندیشه سنتی مسیحی را در پرتوی انقلاب علمی قرن خویش بررسی کرد. او که بخش عمده زندگی پربار خود را در هلند گذارند در جست و جوی بنیانی مطلقا یقینی برای فلسفه بود. بنیانی که از آن بتواند وجود خدا، روش راستین علم و وجود جهان مادی را اثبات کند تا بتواند بدین طریق الهیات را با علم جدید هماهنگ سازد.

کتاب او موسوم به تاملاتی درباره فلسفه اولی (1641) در حقیقت یک دفتر خاطرات شخصی است که سیر او را از نومیدی شک به آرامش یقین ترسیم می‌کند. در گزیده زیر، تأملات خود را با کوشش برای شک در همه عقایدش آغاز می‌کند تا دریابد کدام یک از آنها غیر قابل شک است. او همان‌‌طور که مشهور است نقطه آغاز غیر قابل شک خود را در آگاهی، یعنی در یقین ذهنی فرد انسانی از وجود خویش در تمایز از ماده و همه اذهان دیگر یافت. پیامد آن، قرار گرفتن ذهنیت در مرکز فلسفه بود.

رنه دکارت: اکنون مدتی است دریافته‌ام که از همان نخستین سال‌های زندگی بسیاری عقاید نادرست را به عنوان آرای حقیقی پذیرفته‌ام و هر آنچه از آن پس بر اصولی چنین نامطمئن استوار ساخته‌ام بسیار مشکوک و غیر یقینی بوده است و از همان زمان متقاعد شدم که باید یک‌بار در زندگی‌ام خودم را به جد از همه عقایدی که قبلا پذیرفته بودم رها سازم و اگر می‌خواهم چیزی استوار و پایدار را در علوم مستقر سازم از نو از مبانی آغاز کنم. اما چون این کار در نظرم بسيار خطير مي‌آمد منتظر ماندم تا به سنی از پختگی برسم که پس از آن منتظر سن دیگری که برای انجام آن شایسته‌تر باشم نمانم. این امر سبب چنان تاخیری طولانی شده است که از این پس گمان می‌کنم اگر باز هم بخواهم زمانی را که برای عمل برایم باقی است صرف تامل کنم مرتکب خطاب شده‌ام. بنابراین، امروز که بخوبی مهیای انجام این نقشه‌ام ذهنم را از هر مشغله‌ای فارغ ساخته و خوشبختانه از هیچ انفعالی خودم را منقلب احساس نمی‌کنم و برای خودم آرامش مطمئن را در عزلتی آرام فراهم ساخته‌ام با جدیت و به اختیار به تخریب عمومی همه عقاید قبلی خود اهتمام می‌کنم.

لیکن برای این منظور لازم نیست بطلان جملگی آنها را نشان دهم زیرا این کاری است که محتملا هرگز به پایان‌اش نخواهم رسید. اما همین قدر که عقل مرا هم اکنون قانع کرده است که باید با همان دقت از معتبر شمردن چیزهایی که کاملا یقینی و غیر قابل شک نیستند خودداری کنم که از معتبر شمردن چیزهایی که به نظرم آشکارا باطل می‌آیند، اگر بتوانم در هر کدام از آنها اندک دلیلی برای شک پیدا کنم همین برای به دور انداختن همه آنها کفایت می‌کند و همچنین برای این کار لازم نیست که یکایک آنها را به طور خاص معاینه کنم زیرا این کار پایانی نخواهد داشت، بلکه چون ویرانی بنیان‌ها ضرورتا‌ ویرانی کل بنا را به همراه خواهد آورد، نخست به اصولی حمله می‌کنم که همه عقاید قدیمی من بر آنها استوار‌ند.

هر آنچه را که تاکنون به عنوان حقیقی‌ترین و مطمئن‌ترین چیزها پذیرفته‌ام از حواس یا به وسیله حواس آموخته‌ام، اما گاهی به تجربه دریافته‌ام که این حواس فریبنده بوده‌اند و شرط احتیاط آن است که هرگز به چیزهایی که یک بار ما را فریفته‌اند کاملا اعتماد نکنیم.

 

nesvatb

Well-Known Member
کاربر فعال
زنده یاد احمد شاملو می گوید:

در زمان سلطان محمود می‌کشتند که شیعه است
زمان شاه سلیمان می‌کشتند که سنی است
زمان ناصرالدین شاه می‌کشتند که بابی است
زمان محمد علی شاه می‌کشتند که مشروطه طلب است
زمان رضا خان می‌کشتند که مخالف سلطنت مشروطه است
زمان پسرش می‌کشتند که خراب‌کار است

اگر اسم و اتهامش را در نظر نگیریم چیزی عوض نمی شود

تو آلمان هیتلری می کشتند که یهودی است
حالا تو اسرائیل می‌کشند که طرف‌دار فلسطینی‌ها است
عرب‌ها می‌کشند که جاسوس صهیونیست‌ها است
صهیونیست‌ها می‌کشند که فاشیست است
فاشیست‌ها می‌کشند که کمونیست است‌
کمونیست‌ها می‌کشند که آنارشیست است
روس ها می‌کشند که پدر سوخته از چین حمایت می‌کند
چینی‌ها می‌کشند که حرام‌زاده سنگ روسیه را به سینه می‌زند
می‌کشند و می‌کشند و می‌کشند
و چه قصاب خانه‌یی است این دنیای بشریت
 

amirmostafavi72

Well-Known Member
کاربر فعال
سلام .مطالب ذیل در خصوص فرقه مریمیه!!! با اجازه صاحبخانه ،جناب گالیور ،از کتاب «مريميه: از فريتيوف شوان تا سيد حسين نصر» جهت اطلاع دوستان درج می گردد.امید است مفید باشد.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
نصر: از تئوسوفيسم تا مريميه

سجويک به سيد حسين نصر [متولد 19 فروردين 1312/ 7 آوريل 1933 در تهران] بعنوان يکي از تأثيرگذارترين چهره‌هاي تراديشناليسم شواني توجه کرده است. او مي‌نويسد: [در سال 1957] در زماني که مريميه راه جدايي از اسلام را آغاز کرده بود، اوّلين و مهم‌ترين پيرو مسلمان‏زاده خود را به دست آورد: يک ايراني بنام سيد حسين نصر که بعدها به شخصيتي محوري در تاريخ تراديشناليسم بدل شد.

بنوشته سجويک، مليت ايراني نصر مهم است زيرا ايران، از راه‌هاي مختلف، بيش از جهان عرب به غرب نزديک بود و در اواخر سده نوزدهم و اوائل سده بيستم بخش‌هايي از نخبگان ايران بطرزي فزاينده غرب‎گرا مي‌شدند. نصر سيد است يعني از تبار پيامبر؛ و پدرش، دکتر ولي‌الله نصر، شخصيت مهم سياسي و فرهنگي بود.

سجويک مي‌افزايد: بخش عمده دنياي فکري نصر ساخته غرب است. در کتابخانه پدر، در کنار آثار کلاسيک فارسي، کتاب‌هاي منتسکيو و ولتر وجود داشت. و به دلايلي که کاملاً روشن نيست او را از 12 سالگي [1945/ 1324] براي دوره دبيرستان به نيوجرسي فرستادند. [444]

نصر پس از اتمام مدرسه پدي در نيوجرسي، به يکي از نامدارترين دانشگاه‌هاي آمريکا، انستيتوي تکنولوژي ماساچوست (ام. آي. تي.)، [445] رفت و در رشته فيزيک به تحصيل پرداخت. در ام. آي. تي. با آثار گنون و سپس از طريق دو تن از آشنايان آناندا کوماراسوامي با بيوه او آشنا شد و در کتابخانه کوماراسوامي آثار او را خواند. آشنايي نصر با آثار شوان بعد از گنون و کوماراسوامي بود. پس از دريافت مدرک ليسانس از ام. آي. تي. به دانشگاه هاروارد رفت و در رشته زمين‌شناسي و ژئوفيزيک فوق ليسانس گرفت. و سپس، براي دوره دکتري، به تاريخ علم روي آورد.

در تابستان 1958/ 1337 نصر تحصيلاتش را در مقطع دکتري در هاروارد به پايان برد و در پائيز همان سال به ايران بازگشت. «خيلي زود و درست چند ماهي پس از رفتن به ايران» ازدواج کرد و خانه مستقلي براي خود تهيه کرد. [446] در همين زمان، نصر 25 ساله بعنوان استاديار فلسفه و تاريخ علم به استخدام دانشگاه تهران درآمد [447] و در سال‌هاي بعد به سرعت مدارج ترقي را طي کرد:

«من جوان‌ترين کسي بودم که در تاريخ دانشگاه تهران تا آن زمان در سن سي سالگي [1963] به استادي کامل مي‌رسيد و همچنين جوان‌ترين کسي بودم که تا آن زمان در سن سي و پنج سالگي [1968] رئيس دانشکده ادبيات مي‌شد.» [448]

بنوشته سجويک، نصر احتمالاً در سال 1957، در سفر مغرب، به مريميه پيوست. [449] مي‌دانيم که نصر، در واپسين سال تحصيل در هاروارد و نيز پس از دريافت مدرک دکتري و پيش از مراجعت به ايران، در دو تابستان 1957 و 1958 به مغرب سفر کرد و با طريقت‌هاي صوفي محشور شد. [450]

نصر از سفر به لوزان و ديدار با شوان در سال 1957 نيز سخن گفته است. بنظر مي‌رسد سفر تابستان 1957 نصر به مغرب بعد يا قبل از سفر به لوزان و ديدار با شوان بود و در لوزان نصر به عضويت فرقه شوان درآمد. گفتيم که فرقه شوان در سال 1957 هنوز طريقت علاويه معرفي مي‌شد و نام مريميه در سال 1965، پس از مکاشفات شوان، پديد آمد. و گفتيم که از سال 1948 انحراف شوان از اسلام را کساني چون ريور مي‌ديدند و در نامه‌هاي خود به گنون او را مطلع مي‌کردند، و اين فرايند در سال 1950 به طرد شوان از سوي گنون و نزديکانش انجاميد. و نيز گفتيم که هارتنگ در يادداشت‌هايش به صراحت رويه شوان را «اسلام‫زدايي» خوانده و در اکتبر 1950 واسلان، به دستور گنون، جدا شدن طريقت علاويه پاريس را از شوان اعلام کرده بود.

نصر مي‌نويسد: «در سال 1957 هنگامي که براي نخستين بار شوان‌ را در خانه‌اش در نزديکي لوزان ملاقات کردم، او به مانند هميشه لباس کاملا سنتي مغربي به تن داشت.» [451] اين ديدار «پس از يک دوره مکاتبه» نصر با شوان رخ مي‌دهد. يعني، نصر از سال‌هاي تحصيل در هاروارد، يا پيش از آن در آم. آي. تي.، با شوان در ارتباط مکتوب بود. عکسي از نصر در زمان بازگشت به تهران (پائيز 1337) در کتاب در جستجوي امر قدسي درج شده که او را با ريش و بدون کراوات نشان مي‌دهد. نصر، چنان‌که خواهيم ديد، در خانواده‌اي لائيک و نامقيد به شرع پرورش يافت و در سال‌هاي تحصيل در ام. آي. تي. فاقد ريش بود و کراوات مي‌زد. [452] اين تغيير در پايان تحصيل در هاروارد نشانگر پيوستن او به فرقه شوان است. در همين ديدار 1957 در لوزان است که نصر مسحور «برکت محمديه» شد که از شوان ساطع بود:

«من که در ايران با پارسايان‌ بسياري، از جمله چندين استاد و مرشد صوفي،‌ ملاقات داشتم و به زيارت امکنه مقدس بسياري‌ رفته بودم، هنگامي که براي نخستين بار وي را در خانه‌اش... ملاقات کردم، کاملاً مبهوت حضور قدرتمند برکت محمدي‌ شدم که از وي ساطع بود.» [453]

نصر در سال 1945/ 1324، در دوازده سالگي، به آمريکا رفت و در سال 1958/ 1337 به ايران بازگشت. او کمي پس از بازگشت به ايران، در همان پائيز 1337 به کلاس‏هاي فلسفه علامه طباطبايي راه يافت که يک هفته در ميان در تهران برگزار مي‌شد؛ و در اين کلاس‌ها با مرتضي مطهري (آيت‫الله شهيد مطهري) دوست شد که در آن زمان، همچون نصر، جوان بود. [454] علامه طباطبايي «استاد و مرشد صوفي» نبود و آشنايي با طباطبايي يکي دو سال پس از ديدار با شوان بود. بنابراين، منظور نصر از «استادان و مرشدان صوفي» چه کساني است؟

نصر خردسال، پيش از سفر به آمريکا، تنها دوستان پدر را مي‌ديد، در خانه يا در محافلي که با پدر مي‌رفت، و در ميان آن‌ها محمدعلي فروغي برجسته‏ترين بود. منظور نصر از «چندين استاد و مرشد صوفي»، لاجرم، بايد فروغي و ساير دوستان پدر باشد که بسياري‏شان عضو لژ بيداري ايران بودند. تعبير «استاد و مرشد صوفي»، طبق ادعاهاي تئوسوفيست‏ها، در مورد ايشان مي‏تواند به کار رود. ديديم که کاظم‌زاده ايرانشهر تئوسوفيسم را گونه‌اي از عرفان و تصوف کهن شرقي معرفي مي‌کرد؛ و امروزه گاه تئوسوفي را به فارسي "تئوصوفي" مي‌نويسند تا نوعي طريقت صوفي جلوه کند. و گفتيم که تئوسوفيسم از طريق لژ بيداري ايران بر انديشه جديد ايران تأثيرات عميق بر جاي نهاد. اگر چنين است، نمي‌دانيم منظور نصر از «برکت محمدي» شوان چيست که حتي برتر از فروغي و ساير ماسون‌هاي بلندپايه لژ بيداري ايران بود؟
 

amirmostafavi72

Well-Known Member
کاربر فعال
از تبار صوفيان کاشان

نصر در زندگي‫نامه‌ها و مصاحبه ‏هايش خود را از خانواده عالمان ديني و از تبار شيخ فضل‌الله نوري مي‌خواند. اين تعلق به خانواده مادري، خانواده پدري را بکلي در سايه قرار داده، بنحوي که همگان نصر را بعنوان نواده شيخ فضل‌الله نوري مي‌شناسند نه نوه ميرزا احمد طبيب کاشي. براي نمونه، نصر در گفتگو با رامين جهانبگلو، که خواهرزاده و داماد نصر است، خود را اين‌گونه معرفي مي‌کند:

«من در خانواده‌اي از علما ديده به جهان گشوده‏ام. پدر بزرگ و نياي مادريم از روحانيون سرشناس بودند. نياي مادريم- شيخ فضل‌الله نوري- از بزرگ‌ترين روحانيون حاضر در صحنه انقلاب مشروطه سال 1906 بود که در همان روزگار اعدام شد.» [455]

اگر بدانيم نصر در خانواده‌اي با پيشينه ماسوني به دنيا آمد، تا سه پشت پيش از نصر پدرانش در کاشان تعلقات صوفيگرانه داشتند و پدر نصر عضو بلندپايه متنفذترين سازمان ماسوني تاريخ ايران بود، سازماني که تعلقات عميق به تئوسوفيسم داشت و مروج اصلي آن در ايران بشمار مي‏رفت، مي‌توان خط توارث ميان تئوسوفيسم و مريميه ترسيم کرد. به اين ترتيب، گروش نصر جوان در هاروارد به شوان عجيب جلوه نمي‌کند و آن را ميتوان ناشي از تأثيرات آموزه‏هاي پدر دانست. ولي‌الله خان نصر در 30 بهمن 1324، اندکي پس از اعزام نصر به آمريکا، فوت کرد و اين فقدان، يادآوري خاطرات و آموزه‌هاي پدر و دوستان پدر را در نصر جوان تقويت مي‌کرد. چنان‌که ديديم، گذر از آموزه‏هاي تئوسوفي به تراديشناليسم راهي است که بسياري از تراديشناليست‏ها طي کردند.

فرزندان و نسل‌هاي بعدي شيخ فضل‌الله نوري، مانند اعقاب بسياري از علماي ديگر، هر يک به راهي رفتند و بسياري‏شان تعلقي به عقايد شيخ نداشتند. يکي مادر نصر است. در کتاب در جستجوي قدسي دو عکس از مادر نصر، ضياءاشرف کيا (دختر آقا ضياءالدين کيا، پسر دوّم شيخ فضل‌الله نوري)، ديده مي‌شود. يکي به سال 1313 تعلق دارد و مادر و پدر نصر را با نصر يکي دو ساله نشان مي‌دهد. متعلق به زماني است که علي‌اصغر خان حکمت، دوست ولي‌الله خان نصر، بتازگي وزير فرهنگ شده و ولي‌الله خان از دستياران اصلي حکمت و معاون او در دانشگاه تهران بشمار مي‌رفت. در اين زمان هنوز کشف حجاب (17 دي 1314)، که علي‌اصغر خان حکمت در مقام وزير فرهنگ مجري آن بود، رخ نداده ولي مقدمات آن فراهم مي‌شد. عکس ديگر، نصر را با مادرش نشان مي‌دهد در سال 1353؛ زماني که نصر رئيس دانشگاه صنعتي آريامهر (شريف فعلي) شد. در هر دو عکس، مادر نصر را زني متجدد و فرنگي‌مآب مي‌يابيم که نشانه‫اي از فرهنگ اسلامي در پوشش او نيست. در گفتگوي نصر با جهانبگلو، مادر اين‌گونه توصيف شده:

«از زنان بسيار فرهيخته و درس خوانده روزگار خود بود... نخستين زني بود که در خانواده خويش موهايش را کوتاه کرد و به همين دليل عمه‏هايش، که دختران شيخ فضل‌الله نوري بودند، تا مدت‌ها با او حرف نمي‌زدند... در عشقش به فرهنگ ايراني کوتاه نمي‌آمد. او در تربيت اوّليه من نقشي برجسته داشت اما برخي عقايد نوگرايانه داشت که من نمي‏پسنديدم... از زمان درگذشت پدر، با وجود اختلاف نظر با او، خيلي به او نزديک شدم... محل نزاع ما به سرشت سرکش و نوگرايانه و نگرش فمينيستي ايشان بازمي‌گشت. من ايشان را از عضويت در مجلس پهلوي بازمي‏داشتم... حتي هنگامي که در بوستن بود گاهي اظهارات تند او را درباره برخي موضوعات فمينيستي و امور مانند آن با دانشجويان نمي‏پسنديدم. اما تنشي که آنجا [ميان من و مادرم] بود ربطي به شخصيت من نداشت، بلکه پيامد چيزي بود که بر خانواده او رفته بود...» [456]

علت جدا کردن خانه از مادر و استقرار در خانه ديگر را، پس از بازگشت به ايران و ازدواج، بايد در اين روحيات مادر نصر ديد.

پدر ولي‌الله خان نصر، ميرزا سيد احمد طبيب کاشي، از طبيبان دربار قاجار در دوران متأخر قاجاريه بود و "نصرالاطباء" لقب داشت. نام خانوادگي "نصر" به اين دليل است. ولي‌الله خان چون پدر طبيب و طبيب دربار شد و پزشک مخصوص رضا شاه بود. در دوران قاجاريه طبيبان کاشان شهرت داشتند و اين شغل موروثي بود. تعدادي مسلمان بودند چون ميرزا ابوالفضل طبيب و ميرزا مهدي طبيب کاشي، و گروهي يهودي مانند حکيم نورمحمد و حکيم ريحان. حکيم نورمحمد معروف‌ترين طبيب کاشان بود. سلسله ميرعبدالباقي، سادات پشت مشهدي، سادات رضوي، سلسله کلهري، سلسله مير ابوالقاسم مجتهد، و سادات منزوي طوايف سادات کاشان بودند. [457]

نصر درباره سيادت خود توضيح نمي‌دهد. معهذا، ولي‌الله خان 35 ساله، در برگه تقاضاي عضويت در لژ بيداري ايران، دوشنبه 27 شوال 1328 ق.، خود را «پسر نصرالاطباء از سادات پشت مشهد کاشان» معرفي کرده است. [458] تبار طايفه سادات پشت مشهدي به آقا سيد ماجد حسيني، معاصر شاه سليمان صفوي، مي‌رسد. عبدالرحيم ضرابي، که تاريخ کاشان را در سال 1294 ق. به سفارش مانکجي هاترياي پارسي نگاشته، زماني که ولي‌الله خان يک ساله بود، در شرح تبارنامه سلسله پشت مشهدي از فردي بنام آقا سيد عسکر نام مي‌برد که تنها يک پسر دارد بنام مير عبدالوهاب معروف به "آقاي حکيم" و او يک پسر دارد بنام آقا سيد احمد. [459] احتمالاً اين سيد احمد، که پدرش حکيم بود، همان ميرزا احمد طبيب کاشي است که بعداً اهميتي يافت و نصرالاطباء لقب گرفت.

ميرزا احمد طبيب کاشي و ميرزا علي‌اکبر خان ناظم‌الاطباء (نياي خاندان نفيسي) و دکتر ابوالحسن خان از شاگردان ميرزا رضاي دکتر، معلم طب دارالفنون، بودند. ميرزا رضا، که اهل علي‌آباد مازندران (شاهي يا قائم شهر کنوني) بود، 14 سال نزد حکيم پولاک، [460] طبيب يهودي ناصرالدين شاه، شاگردي کرد و سپس بهمراه فرخ خان امين‌الدوله کاشي به فرانسه رفت و تحصيل طب را به اتمام رسانيد و به ايران بازگشت. [461]

آن‌گونه که نصر گفته، سه پشت پدري او، ولي‌الله خان و ميرزا احمد طبيب کاشي و پدر او، اگر همان مير عبدالوهاب معروف به "آقاي حکيم" باشد، اهل تصوف بودند:

«پدر، پدر بزرگ و نياي پدريم همگي وابسته به سنت تصوف و آرمان رواداري... بودند. اما جامعيت تصوف در تربيت من، که هم ديني و هم به دور از تعصب بود، حضوري پررنگ داشت.» [462]

و مي‌دانيم که صوفيان کاشان، مانند صوفيان مشهد و شيراز، با صوفيان يهودي اين سه شهر پيوند عميق داشتند. جوزف ولف در سفر سال 1831 خود به مشهد، در شرح ديدارهاي خود با ملا ماشي‏يح عجون، [463] رئيس يهوديان مشهد که به "ملا مهدي" معروف بود، درباره صوفيان يهودي توضيح داده است.

«ملا مهدي به تصوف علاقمند بود و جوزف ولف در اوّلين ديدار دريافت که او از سران فرقه‌اي است به‌نام "صوفيان يهودي". او اين تعلق را از جوزف ولف پنهان نمي‌کرد. يهوديان مشهد در زمان سفر اوّل ولف به مشهد (1831)... داراي تعلقات خاص فرقوي بودند و عقايدي را ترويج مي‌کردند که آميزه‌اي از يهوديت و مسيحيت و اسلام و تصوف يهودي (کابالا) و ايراني و هندي بود و چيزي شبيه به فراماسونري ولي در کسوت عرفان شرقي.

ملا مهدي از جوزف ولف پرسيد: آيا درباره تصوف چيزي مي‌داني؟ جوزف ولف پاسخ مثبت داد و از سفر خود به شيراز گفت و ديدارش با پسر ميرزا ابوالقاسم سکوت که رئيس صوفيان شيراز بود. ملا مهدي از اين پاسخ بسيار شاد شد و گفت: مي‌تواني در ميان يهوديان مشهد صوفيان بسيار بيابي. او توضيح داد که صوفيان يهودي مشهد مرشدي دارند به‌نام ملا محمدعلي (اشکپوتي). آنان مانند دراويش مسلمان حشيش مي‌کشند تا ذهن خود را از جهان مادي خارج کنند، آواز مي‌خوانند، و مي‌کوشند در هستي، که آن را «خدا» مي‌نامند، ذوب شوند. صوفيان يهودي منظومه‌اي به فارسي دارند به‌نام "يوسف و زليخا" و اشعار حافظ را مي‌خوانند. به‌نوشته ولف، علاوه بر ملا مهدي (ماشي‌يح)، ملا فينحاس، ملا الياهو، ملا نيسان و آبراهام موشه از صوفيان يهودي‌اند. در ميان يهوديان ايران "ملا" لقب "خاخام" بود و اين نشان مي‌دهد بيش‌تر سران جامعه يهودي مشهد صوفي بودند.» [464]

ادامه دارد....

 

کوپر

Well-Known Member
کاربر فعال
عضو تازه
یعنی شیعه نوع یک و دو سه داریم؟؟؟؟

حتی اگر هم به واسطه ایمان و تقوایشان هم باشد

باید تعادل در میانشان حاکم باشد.

ناسلامنی امام اول ما علی(ع) است.

کجاست ان عدل علی؟؟

ما‌که همش بنز و بی ام و و تویوتا و هیوندا شاسی بلند اخرین سیستم میبینیم.

طرف میاد ماهی فروشی.

بار میاد میگه ۶ تا ماهی سفید درشت بگذار میپرسی چند به زور میگه کیلویی ۷۵ تومان. تازه میدان تره بار.
اون یکی خانمه یک ماهیی حلوا بر میداره ۳۰۰ هزار تومان.

اونوقت یکی دیگه به زور میتونه یک ماهی قزل کوجیک برای خودش و خانواده اش بخره.

همشون هم شیعه هستند.

رفیقم رفته بود کربلا میگفت همه ۰یز محیا بود تا میخواستی موکب و خورد و خوراک و ختی ماساژ !!!!

نمیدونم اون واقعیته یا اینی که ما الان شاهدش هستیم بزرگوار!!!!!!!!؟؟؟؟
درود بر تو گالیور
 

کوپر

Well-Known Member
کاربر فعال
عضو تازه
میری اینستاگرام میبینی طرف ۷ روز هفته داره فست فود می‌خوره اونوقت اضافه وزن هم نداره
نمیدونم بقیه‌ی طول روز دارن ورزش میکنن یا یه پولی دادن به صاحب رستوران که هر شب برن با پیتزاهاشون عکس بگیرن خلاصه که یه جای کار می‌لنگه و جور در نمیاد
 

کوپر

Well-Known Member
کاربر فعال
عضو تازه
یه پسر حدودا ۱۸ساله سوار کرده بودم، یه آهی کشیدم و گفتم ای خداااا
برگشت گفت خدا چیه و اصلا وجود نداره و ….
خوردیم به ترافیک، گازشو گرفتم؛ دو تا لایی میلی متری کشیدم، یهو داد زد آقا توروخدا آروم‌تر، موقع پیاده شدن هم گفت خداحافظ …
تازگیا مردم چقدر زود ایمان میارن!
#مسافرکشی
 

کوپر

Well-Known Member
کاربر فعال
عضو تازه
دوتا دختر کنارم تو تاکسی نشسته بودن

یکیشون از دوسش پرسید: مدافعین حرم کیا هستن اصن؟
دوستش هم خیلی جدی جواب داد: همونان که یه چیز پشمالوى رنگى جلوی حرم دسشونه، میزنن به آدم و میگن خانوم برو جلو
من
چیز پشمالوی رنگی
راننده تاکسی
و بازم من

....


داداشم میگه حالا که هیچ حمام عمومی در شهر نیست بهترین بیزینس احداث حمام عمومیه! و به زنشم گفته تو هم منشی حمام بشو.
منم گفتم حمام دلاک میخواد نه منشی
یعنی حرف بدی زدم که اخم کردن؟
 

کوپر

Well-Known Member
کاربر فعال
عضو تازه
مبارکِ #آقازاده جناب آیت‌الله محمد محمدی نیک #ری‌شهری تولیت حضرت عبدالعظیم باشد. بخیل که نیستیم شاید از آثار وضعی غبارروبی حرم حضرت است
photo_2019-01-10_06-57-07.jpg
 

لموئل گالیور

Well-Known Member
کاربر فعال
این تایپیک را از کجا اوردید؟؟

من این تایپیک را ایجاد نکردم.

چند سالی فعالیتم خیلی کم شده بود که انگاری یه بابایی با نام من جور من را کشیده بود. دستش هم درد نکند.

یادم نیاد جند سال میش دیدن دو تا گالیور وجود داره البته پستهای اون خیلی کمتر بود‌ تا من اعتراض کردم دیگر از اون ایدی فیک خبری نشد.

در هر صورت ممنون که این تاپیک را بالا اوردید.

سپاس کوپر گرامی.
 
بالا